ضمن تشکر از ابراز لطف دوستان و عزیزان، از آنجا که در مجموع نظرات خصوصی و آشکار ارسال شده برای مطلب سابق یعنی "حجاریان درست می گفت ! سخنی در باب مدرسه فرهنگ" ، نظر برادر گرامی جناب آقای روحانی را حاوی مطالبی خاص و نماینده جریان فکری مشخصی در جامعه یافتم؛ پاسخ زیر را برایش یادداشت کردم:
برادر عزیزم جناب آقای روحانی
پس از سلام و عرض ادب
به استحضارتان می رسانم که در این مختصر قصد مجادله یا مباحثه اقناعی با جنابعالی را ندارم چرا که معتقدم هر کس آزاد است درباره مباحث مختلف بر مبنای اصول اعتقادی اش بیندیشد و قضاوت کند؛ قد تبین الرشد من الغی ...
با توجه به اینکه در یادداشت تان مطالبی را درباره نوشته حقیر و شخص بنده مطرح کرده اید، لازم دیدم چند سطری را صرفا برای پاسخ به ادعاهای شما یادداشت کنم.
در مطلب تان گفته اید "مدت ها بود که باور نمی کردم مردم شام واقعا نمی دانستند که علی نماز نمی خواند اما با این انتخابات و وقایع مابعدش برایم تا کمی روشن شد." ارتباط این دو موضوع به هم و نهایتا ارتباط آن به یادداشت بنده برایم مبهم است و لذا درباره آن قضاوتی نمی کنم.
فرموده اید که "نوشته من را به پای ... می گذارید" من نمی دانم مقصود شما از ... چیست اما به هر حال خوشحالم که برای خودتان "رسالت دفاع از حقیقت" را قائل شده و با این مقدمه حاشیه ای ولو با اندکی بی مهری بر نوشته این کم مقدار زده اید.
نوشته اید که " من دروغ گنده ای در مورد آن دانش آموزی که به خاطر دفاع از آقای منتظری کتک خورد" گفته ام. به شما توصیه می کنم مطلب من را دوباره مرور کنید.
من در بخش پایانی پاراگراف مربوط به این مسئله نوشته ام: ما مدتی او را نمی دیدیم تا شنیدیم از مدرسه اخراج شده است ! ..." اولا بنده نام بردن از دیگران در این فضا را بدون رضایت شان صحیح نمی دانم و لذا بر خلاف شما کاری به نام و نشان آن دوست مشترک مان ندارم اما سئوال من از شما این است که پس از غیبت چندین روزه آن دانش آموز نگون بخت، آیا این سئوال که همکلاسی تان کجاست برای شما ایجاد نشد؟ آیا نمی پرسیدید او کجاست؟ لابد پرسیده اید؛ به شما چه پاسخی داده شد ...؟ آیا دوست و همکلاسی تان را اخراج نکردند که من را به دروغگویی آن هم از نوع بزرگش متهم می کنید؟
البته با توجه به نظر جنابعالی که اخراج فرزند عطاءالله مهاجرانی از مدرسه فرهنگ به سبب توهین به رهبر انقلاب صحیح بوده، شاید اخراج دیگران به سبب حمایت از بالاترین شخصیت دینی مورد نظرشان نیز به عنوان مجازات یک گناه نابخشودنی صحیح بوده باشد! الله اعلم ...
در ادامه فرموده اید که " در مورد معلم ها خیلی دفاع نمی کنم قضاوت با آنها که می دانند جناب آقای هنر و مقدم که دبیران ادبیات بودند عضو شورای المپیاد ادبی بودند، آقای جلالی، نماینده فعلی مجلس استاد تاریخ بود، استاد یقینی از پدر جد تمامی اساتید دانشگاه در رشته خودشان که الهیات بود بیشتر دانش داشتند، آقای دکتر شهرام نیا رئیس فعلی انتشارات شهر که برای شهرداری است معلم جامعه شناسی بودند و ..."
نمی دانم شما بنده و دوستان دیگری که با اظهار لطف شان نوشته من را تائید کرده بودند را جزو "کسانی که می دانند" محسوب می کنید یا خیر اما لحن شما به گونه ای است که گویا حقیر در پی تخریب مدرسه فرهنگ بر آمده ام؛ تمام سخن من در آغاز قلم فرسایی و بخش های پایانی اش نهفته است؛ پیشنهاد می کنم دوباره آن سطور را بخوانید و بعد قضاوت کنید.
مگر من در نوشته ام دوران تحصیل در دبیرستان فرهنگ را "شیرین، پرخاطره و قطعا پر مغز" توصیف نکرده ام؟ سئوال من این بود که تفاوت مدرسه فرهنگ با دیگر مدارس در چیست که به دریافت این عنوان پرطمطراق آن هم از لسان به ظاهر تواب تئوریسین اصلاحات در رسانه غیر ملی با میلیون ها بیننده نائل می آید؟
مگر من در آغاز این نوشته یادآور نشدم که "آنچه در اینجا می نویسم به هیچ وجه به معنای نفی زحمات معلمان و کسانی نیست که در مدرسه فرهنگ از آن ها بسیار آموخته و تا پایان عمر خود را مدیون شان می دانم" و مگر نگفتم که "اینجا سخن درباب ویژگی های برجسته مجموعه ای است که "تنها نمونه علوم انسانی بومی شده در کشور" نامیده شده است..." ؟ پس چرا بیراه می روید؟
جناب آقای روحانی، برادر عزیزم
انصاف داشته باشید و کلاه تان را قاضی کنید. صحیح نیست که از سر تعصب یا به واسطه دینی که به مدرسه دوران تحصیل مان داریم، حقایقی را انکار کنیم که امروز در ابعادی کلان گریبانگیر نظام و کشورمان شده است.
من در آن نوشته یادآور شده بودم که مدرسه فرهنگ "جز چند مورد"، با "شخص محوری" مواجه بود. باید از شما تشکر کنم که چند مورد مورد نظر من را نام برده اید. البته قطعا تصدیق می فرمائید که چند مورد محدود مذکور همانطور که حقیر نیز یادآوری کرده ام، مدرسه فرهنگ را به عنوان «تنها نمونه علوم انسانی بومی شده در ایران» از دیگر مدارس شهر تهران مستثنی نمی کند.
اینگونه ادامه داده اید: "در نهایت باید بگویم که اگر واقعا فضای علمی مدرسه متفاوت نبود پس اینهمه طلای المپیاد و رتبه های تک رقمی کنکور برای چه از هر مدرسه دیگری سر در نمی آوردند؟؟؟"
من در هیچ جای یادداشتم نگفته ام "فضای علمی مدرسه متفاوت نبود" احتمالا این برداشت شخصی شما بوده؛ چرا که متفاوت بودن فضای علمی مدرسه ای چون فرهنگ "بما هو فرهنگ"، از بدیهیات و در چنین بحثی "مفروض قطعی" است اما آنچه من درباره اش نوشته و پرسیده بودم این بود که آیا این فضای علمی متفاوت حتی الفبای نخستین تجلی و تحقق "تنها نمونه علوم انسانی بومی شده در کشور" را فراهم می آورد؟
حقیقتا از شما به عنوان کسی که دغدغه اصلی تان را انسان شناسی (Human nature) معرفی کرده و معتقد به اصل الاصول بودن آن هستید، بیش از این انتظار می رود.
شما خود را به شدت به تفکیک قوای آموزشی معتقد می دانید و بر همین مبنا در دانشگاه، فلسفه غرب و در حوزه، اسلامیات را مطالعه می فرمائید(+)، آنگاه از حضور چند استاد بزرگوار در یک پایه دبیرستانی چون فرهنگ یا کسب چند رتبه برجسته در کنکور تلقی متفاوت بودن فضای علمی در تمام سال های تحصیلی و همه پایه های دبیرستان را داشته و بر ادعای نابخردانه ای که به اجبار از زبان تئوریسین اصلاحات در برنامه ای از پیش ضبط شده پخش می گردد صحه می گذارید؟ حاشا و کلا ... این آیا "استقرای ناقص" نیست؟ آیا عزیزانی چون شما در این فضای آلوده سیاسی گرفتار دام توجیه مشکلات اساسی با هر وسیله ای بر نیامده اند؟ اللهم اهدنا الصراط المستقیم ...
اما بخش ویژه سخن اینجاست؛ در آغاز نمی خواستم این چند سطر را قلمی کنم اما وقتی دیدم با استدلال عجیب توهین به رهبر انقلاب در مقام توجیه اخراج یک دانش آموز بر آمده اید، بر آن شدم که این مطالب را بنویسم؛ در نوشته های تان دیدم که به برخی تندروی های مشخص یا کندروی های بی مورد دولت احمدی نژاد انتقاد کرده اید، فکر نمی کنید این نوع نگرش به مسائل نهایتا به همان ترکستانی ختم می شود که امروز دوستان حامی دولت در آن گرفتار آمده اند؟
شما به عنوان کسی که در علوم عقلی و نقلی مطالعاتی را داشته و دارد، بفرمائید بر پایه کدام اصل عقلانی یا وحیانی می توان و باید عذر جوانی که هنوز دهه دوم زندگی اش را تکمیل نکرده با "پرونده سازی" و ادعاهای پوچ و واهی از مجموعه ای فرهنگی خواست و در آغاز جوانی برچسب اخراج را بر او زد؟
من در مقام دفاع از کسی نیستم همانگونه که در پی تحلیل موشکافانه مسائل مربوط به مدرسه فرهنگ نیز برنیامده ام اما به واقع این نگرش ریشه در کجا دارد و آبشخور فکری آن کدامین مکتب است؟
در بخش دیگری از نوشته خود فرموده اید: "اگر قرار بود که از فرزندان آقایان چپ در این مدرسه ثبت نام نشود از پسر آقای موسوی خوئینی ها ثبت نام نمی شد که شد و بعدها پسر مسجد جامعی ثبت نام نمی شد که شد و اکنون در سال پیش دانشگاهی است"؛ جناب آقای روحانی عزیز! اولا دامنه اطلاعات و دانسته های شما نسبت به آمار دانش اموزان کنونی مدرسه سابق مان جالب توجه است؛ اما این چه نحو استدلال و نگاه به مسائل است؟ مگر من درباره منتی که مدرسه فرهنگ بر سر پدران این دانش آموزان نهاده سخنی گفتم که شما در مقام دفاع از آقایان راست در برابر آقازادگان چپ بر آمده اید ... از سوی دیگر مسئله مورد نظر من نگاه اشتباه رایج در مدیریت مدرسه بود که البته شما با توجیه اسف بار اخراج فرزند وزیر سابق ارشاد آن را تائید فرمودید.
نوشته خود را اینگونه پایان داده اید: " امیرالمومنین راست گفته اند: فاصله راست و دروغ چهار انگشت است خوب شد که دیدم و گول این یکی را نخوردم." و از خدا خواسته اید من را هدایت کند. در باب دعایی که فرموده اید جز تشکر و استدعا بر تداوم آن کاری نمی توانم بکنم، که همه محتاج هدایت حضرت دوست اند و این حقیر بیش از همه ...
اما به نظرم تائید فرمایش امیرالمومنین نیازی به نوشتن مطالب مذکور نداشت، ضمن آنکه به واقع فاصله راست و دروغ چهار انگشت است، پس برادر عزیزم دقیق بخوانید و صحیح قضاوت کنید.
فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر
کاین کارخانه ای است که تغییر می کنند
می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب
چون نیک بنگری همه تزویر می کنند
والسلام
خواندم که سعید حجاریان در میزگرد "بررسی نظری حوادث بعد از انتخابات" که از شبکه اول سیما پخش شده، ضمن انتقاد از بی هویتی و غیربومی بودن علوم انسانی در دانشگاههای کشور اعلام کرده که «دبیرستان فرهنگ» تنها نمونه علوم انسانی بومی شده در ایران است ! ( خبر مرتبط )
در اینکه این سخن، مطابق با نظر و عقاید حجاریان نیست نمی توان شکی روا داشت اما باید دید پشت این حرف چه نگاهی پنهان شده است؛ به هر حال یا بازجوی تئوریسین اصلاحات ارادت خاصی به مدرسه فرهنگ داشته یا اینکه برنامه ای دقیق و نگاهی تئوریک جهت الگوبرداری از ساختار این مدرسه برای سیستم آموزشی کشور در پس این موضع جاخوش کرده است.

البته وقتی به سخن عطریانفر در تائید نگاه اجباری حجاریان مبنی بر اینکه "بگذارید اینجا یک تبلیغی هم برای مدرسه فرهنگ بشود!" بر خوردم به نظرم رسید برنامه ای برای جلب نظرها به سویی خاص در این رابطه وجود داشته است.
به عنوان کسی که دو سال در مدرسه فرهنگ درس خوانده و با فضای حاکم بر آن، پیش و پس از دوره خودمان آشنا هستم، باید بگویم که وقتی عنوان "تنها نمونه علوم انسانی بومی شده در کشور" را برای مدرسه سابق ام شنیدم، بسیار متعجب شدم.
البته دورانی که در مدرسه فرهنگ بر ما گذشت، دورانی شیرین، پرخاطره و قطعا پر مغز بود، مانند بسیاری از کسانی که جوانی شان در دوران دبیرستان با تجربیات ارزنده و خاطراتی خوش همراه است اما تفاوت مدرسه فرهنگ با دیگر مدارس در چیست که به دریافت این عنوان پرطمطراق آن هم از لسان به ظاهر تواب تئوریسین اصلاحات در رسانه غیر ملی با میلیون ها بیننده نائل می آید؟
آنچه در اینجا می نویسم به هیچ وجه به معنای نفی زحمات معلمان و کسانی نیست که در مدرسه فرهنگ از آن ها بسیار آموخته و تا پایان عمر خود را مدیون شان می دانم؛ اینجا سخن درباب ویژگی های برجسته مجموعه ای است که "تنها نمونه علوم انسانی بومی شده در کشور" نامیده شده است.
واقعیت این بود که مدرسه فرهنگ جز چند مورد، غیر از شخص دکتر حداد عادل که بین بچه ها به دکتر حداد مشهور بود، دبیری شاخص به این معنا که «تنها نمونه علوم انسانی بومی شده در ایران» را از دیگر مدارس شهر تهران مستثنی کند، نداشت. البته معلمی شغل انبیاست و ما همواره دست بوس اساتیدمان بوده و هستیم.

به بیان دیگر در اغلب کلاس ها، عموما یا فراتر از مطالب کتاب چیزی مطرح نمی شد یا اگر می شد از چارچوب های مشخص مذهبی و سیاسی فراتر نمی رفت که از این بعد تفاوتی میان دبیرستان فرهنگ با دیگر مدارس تهران مشاهده نمی شود.
به هر حال این مسئله مدرسه ما را به گونه ای پررنگ دچار عارضه «شخص محوری» و نه «شخصیت پروری» کرده بود؛ در واقع غیر از کلاس های تفسیر قرآنی که با خود دکتر و از روی کتابی که تالیف خودشان بود داشتیم و گاهی اوقات به واسطه مشغله کاری ایشان هم برگزار نمی شد، مدرسه فرهنگ تحفه برجسته ای در اختیار دانش آموزان خود نمی گذاشت.
البته برگزاری گاه و بی گاه جلسه اخلاق در آخرین ساعت آخرین روز هفته از جمله برنامه های ویژه ما بود؛ طبعا هر گاه میهمان این جلسه افرادی چون حضرات اساتید امجد یا فاطمی نیا بودند، جلسه گرم بود و حاضران مستفیض ! اما شرح مواقع یا جلسات دیگر در این مختصر نمی گنجد ...
ماجرای اخراجی های مدرسه فرهنگ هم حکایتی جالب دارد؛ با توجه به اینکه در دوران تحصیل ما، شخصیت دکتر حداد به واسطه عدم ورود به عرصه نامیمون سیاست ایران که بعضا با دیانت مان همسان انگاشته می شود ! به عنوان فردی فرهنگی در اذهان مطرح بود، برخی مقامات سابق و لاحق کشور که قصد داشتند فرزندان شان در مسیر صحیح ادبی – اسلامی تربیت شوند، به ثبت نام آنها در این مدرسه اقدام می کردند.
اما امان از گلوگاه مصاحبه ها و گزینش های مدرسه ! برخی همان ابتدا مردود می شدند. برخی سال بعد ثبت نام نمی شدند و برخی میانه سال جمع دوستان را وداع می گفتند ...
ماجرای اخراج فرزند عطاءالله مهاجرانی از مدرسه فرهنگ در پی برخورد تند و فیزیکی فرزند حدادعادل با او یا داستان ثبت نام نشدن فرزند جلایی پور روایاتی بود که از دوستان مان در دوره های بالاتر می شنیدیم.
خاطره تلخ اردوی قم و چالشی که در پی سخنرانی خصوصی آن فرد به ظاهر روحانی علیه آیت الله منتظری برای ما ایجاد شد را تمام هم دوره ای های من و یک سال بالاتر از ما نیز به یاد دارند؛ مباحثه ای که در آخر با سیلی یکی از مربیان به دانش آموز معترض به توهین به مرجع تقلیدش خوابید و ما مدتی او را نمی دیدیم تا شنیدیم از مدرسه اخراج شده است ! ...
بحث بر سر این است که چرا مدرسه فرهنگ ناگهان به تنها نمونه علوم انسانی بومی شده در ایران تبدیل می شود؟ فارغ از جهت گیری های سیاسی روزمره، اگر معیار این انتخاب غیر از عنوان مدرسه فرهنگ که به علوم انسانی اختصاص داده شده، مسائلی چون معلمان و اساتید برجسته یا کیفیت آموزش و این دست مباحث باشد که مجموعه های دیگری همچون امام صادق، مفید، انرژی اتمی، مدرسه عالی شهید مطهری، روشنگر، علوی، علامه حلی و دهها مجموعه دیگر باید به مراتب پیش از مدرسه ما به افتخار دریافت این عنوان فاخر نائل می آمدند.
وقتی این خبر را دیدم ابتدا با خودم گفتم شاید این ماجرا، ناظر بر تلاشی باشد که قرار است واقعا در حوزه علوم انسانی و از دوره دبیرستان ها در کشور انجام شود تا ضمن پخته شدن ایده تعلیم دانش آموزان علاقه مند به علوم انسانی در محیطی انسانی – اسلامی، حرکتی ریشه ای و اساسی در حوزه علوم کشور انجام شود.
اما غیر از موارد بالا، وقتی به اوضاع کشور نگاه می کنم، وقتی می بینم که دکتر حداد حرکت مردم معترض را "فتنه سبز" می نامد، می بینم که حجاریان مجبور می شود به گفتن این حرفها، وقتی وبلاگ ابطحی را می خوانم، وقتی دروغ سازی ها درباره سوروس و خاتمی را می شنوم، وقتی کردان و مشایی و رحیمی را در حساس ترین پست های کشور می بینم و موسوی و کروبی و خاتمی ها را منزوی و تاج زاده ها و عرب سرخی ها را در زندان و کیهان و فارس را یکه تاز عرصه رسانه ای کشور، فقط به این نتیجه می رسم آنچه حجاریان گفت اعلام یک حرکت به ظاهر فرهنگی با اهداف غیر فرهنگی از سوی جناح اقتدارگرا در صفحه شطرنج تحولات داخلی ایران بوده است.
متاسفانه این دوستان نادان، دبیرستان فرهنگ شخص محور و نه شخصیت محور، دبیرستان فرهنگ به ظاهر اسلامی و نه در اصل اسلامی و در یک کلام دبیرستان فرهنگی بسته که در آن سیلی، اخراج و پرونده سازی حرف اول را می زند را می خواهند، همانطور که کشور را اینگونه می خواهند و این برنامه آینده آنهاست.
گویی این دبیرستان فرهنگ نمونه ای کوچک از کشور و انقلاب ماست که با چه امیدهایی بنا شد و به چه سوهایی می رود ... با این اوصاف باید گفت آری، حجاریان صحیح گفت، این مدرسه تنها نمونه علوم انسانی بومی شده ایران و "حدادعادل سیاستمدار" نیز پرچم دار این نهضت است.
چند روز قبل از سفری که اکنون در آنم، مشغول تصفیه دفاتر، کتاب ها، یادداشت ها و خلاصه آرشیو شخصی ام در منزل بودم. به سررسیدی برخوردم که در چند سال آخر دوران دانشجویی همیشه همراه داشتم و نکات نغز کلاس ها یا حرف های مفید اساتید را در آن می نوشتم.
حجم سررسید با توجه به انبوه جزوات و نوشته های کلاسی زیاد بود و باید اجبارا به تاریخ سپرده می شد، پس تورقی کردم تا چیزی از قلم نیفتاده باشد.
تمام آنچه که از چهار سال تحصیل ادیان و عرفان در دانشگاه تهران در این سررسید یافتم، چند جمله و چند بیت زیر بود:
- الهی عامِلنا بفضلک و لا تُعاملنا بعدلک ...
- اذا فَسد العالِم، فسد العالَم ...
- ملعونٌ من التّهم اخاه !
- المومنُ کالجبل الرّاسخ، لا تُحرکه العواصف ...
خال مه رویان سیاه و دانه فلفل سیاه هر دو جان سوزند اما این کجا و آن کجا ؟!
چو آفتاب می از مشرق پیاله بر آید ز باغ عارض ساقی هزار لاله بر آید
گر صورت بی صورت معشوق ببینید هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمائید
دادگاه های اخیر که تعدادی از مراجع تقلید بر بی اعتبار بودن آن تاکید دارند و بر مبنای هیچ اصل عقلی، شرعی یا عرفی قابل توجیح نیست، امروز در هر جا که بروی نقل محافل است؛ شب گذشته در ضیافتی پس از صرف افطاری طبق معمول تلویزیون روشن شد، هر کار کردیم که وارد بحث های سیاسی نشویم، نشد که نشد! البته طبیعی است که هر انسان عاقلی بعد از مشاهده اخبار 20:30 و به تبع آن خبر 21 مجبور می شود به حرف زدن؛ در همین افطاری دیشب دوستی می گفت: بهتر است نبینیم این اخبار را؛ توهین می کنند به شعورمان !
تلویزیون داشت برای چندمین بار خبر دادگاه و اعترافات "متهمان انقلاب مخملی" را پخش می کرد؛ پیش زمینه تصاویر تلویزیون صحبت های حاضران بود؛ بزرگی گفت: راست است که انقلاب فرزندانش را می خورد ...! عزیز دیگری فرمود: ریشه این داستان، تفاوت و اختلافات دو جریان فکری است ولی این طرز برخورد جریانی که قدرت را در دست دارد، با حامیان یا سردمداران جریان منتقد نه اخلاقی است نه منصفانه ...
وجه مشترک تمام اظهار نظراتی که درباره این دادگاه ها می شنویم این است که موافق و مخالف هیچ کدام محتوای دادگاه ها را به طور کامل بر نمی تابند...

فکر کنم بعد از انتخابات ریاست جمهوری دهم، خیلی ها عمق تلخی سیاست را چشیده اند ولی بعد از این دادگاه ها و نمایش تصاویر سرخورده، افسرده، خسته، درمانده و مستاصل فرزندان انقلاب اسلامی از رسانه غیرملی این تجربه وارد مرحله جدیدی شده است! مشاهده این تلخی در چشمان نبوی، حجاریان، تاج زاده، عرب سرخی، رمضان زاده، لیلاز، امین زاده، قوچانی و خیلی از کسانی که در این نمایش حاضر شده اند، نیازی به جستجو، واکاوی روانی یا آشنایی با زبان بدن ندارد، اظهر من الشمس است.
مدت هاست که هر وقت از میدان هفت تیر وارد بزرگراه مدرس می شوم، جمله "سیاست ما عین دیانت ماست" را در کنار تصویری از آیت الله مدرس می بینیم. نمی دانم اصلا این جمله درست است یا نه؟ به گواه همه سیاسیون، این دادگاه ها به جهت شکل، محتوا، اتهامات، متهمان و ... سیاسی بوده؛ حال نمی دانم سیاست ما عین دیانت ماست، یا دیانت ما عین سیاست مان ...؟ فقط می دانم یا این جمله ایراد دارد یا اگر یکی از این دو شبیه به دیگری باشد، باید فاتحه هر دوشان را خواند ! الله اعلم بالصواب
امسال روز خبرنگار با سال های قبل خیلی تفاوت داشت؛ غیر از فوت مجتبی تکین عزیز علل این تفاوت کاملا روشن است و نیازی به تشریح آن نیست؛ آفتاب آمد دلیل آفتاب ...
بدون پرداختن به مسائل و مباحث تاسف باری که این روزها در کشور و به ویژه در حوزه رسانه های داخلی مطرح و جاری است، اعلام نظر جالبی به مناسبت روز خبرنگار توجه ام را به خود جلب کرد.
خبر به سخن یکی از فعالان سیاسی کشور مربوط بود که این روزها با توجه به کمبود فعال سیاسی آزاد، خیلی مورد رجوع قرار می گیرد؛ تیتر اظهار نظر این بنده خدا خطاب به خبرنگاران که شاید هدیه ای به حاضران در آن جلسه بوده، چنین بود: «عدم پایبندی خبرنگاران به منشور اخلاقی، رکن پنجم را به ستون پنجم مبدل میکند...» ( در اینجا ببینید)
جدای از اینکه رسانه "رکن چهارم دموکراسی" است نوع قضاوت و نگاه این فرد به مقوله خبر، خبررسانی و خبرنگاری قابل توجه است؛ او با بیان اینکه در کشور به یک منشور اخلاقی خبرنگاری نیازمندیم، گفت: این منشور یقینا می تواند نقش بسیار موثری در پاسداری از این حرفه مهم و حرکت در مسیر اطلاع رسانی صادقانه و مفید برای جوامع بشری داشته باشد چرا که در غیر این صورت تردیدی نیست که این رکن پنجم دموکراسی به ستون پنجم هر کشوری مبدل خواهد شد.
جالب تر آنکه در این سخنان که در مراسم "تجلیل از خبرنگاران" بیان شده، حکم بی توجهی به منشوری که هنوز تدوین و تهیه نشده هم از پیش مشخص می شود و چه مجازاتی برای یک خبرنگار بهتر از اتهام ستون پنجم ! آن هم ستون پنجمی که از رکن پنجم (بخوانید چهارم) دموکراسی بر آمده باشد ...
نگاه مان به رسانه را باید تغییر دهیم؛ در ايران، رسانه را نشناختهاند و ظرفيت هاي رسانهاي در كشورمان همواره مغفول بوده است؛ این درسی است که از دکتر فاتح اولین معلم خبرم گرفتم و می بینم هر روز که می گذرد، حقیقت این سخن آشکارتر می شود.
مهندس موسوی هم تاکید داشت که یکی از مشکلات کشور نگاه امنیتی (ستون پنجمی) به مقوله های فرهنگی و کلا با ماهیت غیرامنیتی است.
****
روزگاری یادداشتی در روزنامه مرحوم شرق خواندم با عنوان "دموکراسی چیست؟" آن یادداشت را در آرشیوم نگه داشته ام.
آنجا خواندم که بنيادهاي دموكراسي مبتني بر چهار ركن اساسي است و به هر حكومتي كه اين اركان را در نظام سياسي خود منظور كرده و بدان التزام نظري و عملي داشته باشد نظام سياسي دموكرات گفته می شود.
اين اركان مهم عبارت بودند از: 1- قانون اساسي 2- نظام پارلماني (مجلس) 3- احزاب سياسي 4-مطبوعات آزاد.
در گذشته حكومت دموكراتیک به حكومتي گفته مي شد كه چه در قالب و شكل نظام مشروطه سلطنتي و چه در قالب و شكل جمهوري بر اين اركان و بنيادهاي ذكر شده استوار بوده باشد؛ از ميان اين اركان چهارگانه، قانون اساسي وجه تمايز اصلي نظام دموكرات با نظام هاي استبدادي در هر نوع آن اعم از پادشاهي، اليگارشي، آريستوكراسي، فاشيستي، ديكتاتوري نظامي، ميليتاريستي و غيره بوده چرا كه در نظام دموكرات اختيارات و وظايف و قدرت فرمان روا بر مبناي قانون اساسي از حالت نا محدود درآمده و محدود و مقيد مي شود.
مجلس و نظام پارلماني نيز به عنوان ركن دوم یک نظام دموكراتیک با وضع قوانين براي اداره جامعه آن را از خود محوري و استبداد راي به دور نگه مي دارد. اما ركن سوم دموكراسي چه از نوع مشروطه سلطنتي و چه از نوع جمهوري، اگرچه بعد از قانون اساسي و نظام پارلماني (مجلس) قرار مي گيرد ولي از جهت اهميتي كه در جلوگيري از خودكامگي دارد از دو ركن ديگر مهم تر جلوه مي كند، به گونه اي كه گفته شده حكومت دموكراتیک بدون احزاب سياسي با ديكتاتوري تفاوتی ندارد.
ركن چهارم یک حكومت دموكراتیک اما مطبوعات آزاد هستند كه نقش بسيار مهم اطلاع رساني و آگاهي بخشي و به روز كردن دانسته ها و اطلاعات عمومي و مردمي و فرهنگ سازي عمومي در ابعاد سياسي و اجتماعي و غيره و جهت دهي و تنوير افكار عمومي را بر عهده دارند، به خصوص در جوامعي كه احزاب سياسي وجود نداشته باشد یا فعاليت احزاب سياسي رو به تعطيلی سوق یابد.
امروز ركن پنجمي هم به اركان دموكراسي افزوده شده كه آن آزادي هاي مدني است؛ آزادی هایی در قالب آزادي بيان، قلم، انديشه،عقيده و آرمان و توسعه نهادهاي مدني و اجتماعي كه از حقوق ملي و مردمي دفاع نماید تا به گونه اي كه دموكراسي بدون آزادي هاي مدني بي معني است و حكومت مردم سالاري بدون آزادي هاي مدني بي وجه، بي پايه و بدون اساس تلقي مي شود.
****
خدا کند نگاه مان به ارکان دیگر دموکراسی مثل رکن چهارمی که برخی عمدا (برای جور شدن قافیه با ستون پنجم) یا سهوا ( از روی ناآگاهی) رکن پنجمش می خوانند، نباشد ...
تصمیم شتابزده و شرایط استثنایی کابینه
در پی عبور تغییرات کابینه دولت نهم از مرز نصف تعداد کل وزرا ، بر اساس نص صریح قانون اساسی رسمیت دولت در شرایط کنونی در هاله ای از ابهام قرار گرفته است زیرا قانون دولت را نیازمند رای اعتماد مجدد مجلس دانسته است.
نخستین زمزمه های مربوط به لزوم اخذ مجدد رای اعتماد کابینه محمود احمدی نژاد از مجلس شورای اسلامی با جدی شدن موضوع استیضاح علی کردان پس از استعفای رحمتی از وزارت راه در خانه ملت مطرح شد، زمانی که وزیر کشور مورد نظر نهمین رئیس جمهور ایران ، دهمین تغییر را به کابینه احمدی نژاد تحمیل کرد.
بر اساس اصل ۱۳۶ قانون اساسی « رئیس جمهور می تواند وزرا را عزل کند و در این صورت باید برای وزیر یا وزیران جدید از مجلس رای اعتماد بگیرد و در صورتی که پس از ابراز اعتماد مجلس به دولت نیمی از هیئت وزیران تغییر نماید باید مجددا از مجلس شورای اسلامی برای هیئت وزیران تقاضای رای اعتماد کند.»
تا پیش از برکناری وزیران ارشاد و اطلاعات - و در حالی که اخبار متناقضی هم از برکناری وزرای کار و بهداشت توسط محمود احمدی نژاد به گوش می رسد - علی کردان دهمین تغییر دولت نهم در سطح وزیر محسوب می شد.
اما در پی صدور رای عدم اعتماد مجلس شورای اسلامی برای حمید بهبهانی که مدتی پس از استعفای محمد رحمتی وزیر وقت راه به وقوع پیوست ، مباحثی درباره تفسیر نص 136 قانون اساسی از سوی برخی رسانه ها و جریانات نزدیک به دولت مطرح شد که بر اساس آن منظور اصل مذکور « تغییر یکباره نیمی از اعضای کابینه» تفسیر می شد!
عده ای در خصوص مباحث مربوط به اصل 136 قانون اساسی در آن مقطع با اشاره به «بی سابقه بودن این وضعیت در تاریخ جمهوری اسلامی» ایران و «عدم وجود تفسیر مشخص از سوی شورای نگهبان در این باره» سعی در اثبات این نظریه داشتند که موضوع رای اعتماد مجدد صرفا در صورت تغییر یکجای نیمی از اعضای کابینه احمدی نژاد صدق خواهد کرد.
اما مراجعه به متن پرسش و پاسخ مشابه با شرایط کنونی که در سال 1362 و در دوران نخست وزیری مهندس میرحسین موسوی با شورای نگهبان تبادل شده، در این خصوص راهگشا خواهد بود: « شورای محترم نگهبان، احتراما نظر به این که در اجرای اصل 136 قانون اساسی ابهاماتی ایجاد شده است علیهذا خواهشمند است با عنایت به اصل 98 در خصوص موارد ذیل اعلام نظر فرمایند:
1- آیا قسمت ذیل اصل 136 که مقرر نموده است:"در صورتی که پس از ابراز اعتماد مجلس به دولت، نیمی از اعضای هیئت وزیران تغییر نمایند دولت باید مجددا از مجلس تقاضای رای اعتماد کند." ناظر به موردی است که تغییر نیمی از اعضای هیئت وزیران دفعتا واحده صورت پذیرفته باشد یا به هر ترتیبی که این تغییر از زمان ابراز رای اعتماد مجلس به دولت حاصل گردد مشمول اصل فوق الذکر خواهد بود؟ 2- در صورت اخیر چنانچه تعداد اعضای هیئت وزیران پس از ابراز اعتماد مجلس به دولت افزایش یافته باشد ملاک احتساب تغییر نیمی از اعضای هیئت وزیران چیست؟
نخست وزیر- میر حسین موسوی »
و اما پاسخ شورای نگهبان به سئوال نخست وزیر وقت اینگونه بود : « جناب آقای میرحسین موسوی، نخست وزیر؛ عطف به نامه شماره 8334/م ن مورخ 7/9/1362 راجع به سئوال از اصل 136 قانون اساسی موضوع در جلسه رسمی شورای نگهبان مطرح و مورد بررسی قرار گرفت و نظر اکثریت اعضای شورا (بیش از سه چهارم) به شرح ذیل اعلام می گردد:
1- ذیل اصل 136 قانون اساسی که مقرر نموده است (... و در صورتی که پس از ابراز اعتماد مجلس به دولت، نیمی از اعضای هیئت وزیران تغییر نماید دولت باید مجددا از مجلس تقاضای رای اعتماد کند) منحصر به موردی نیست که تغییر نیمی از اعضای هیئت وزیران دفعتا واحده صورت پذیرفته باشد بلکه به هر ترتیبی پس از زمان ابراز اعتماد مجلس به دولت، این تغییر حاصل شود مشمول اصل فوق الذکر است و دولت باید مجددا از مجلس تقاضای رای اعتماد کند. 2- در صورتی که تعداد اعضای هیئت وزیران افزایش یافته باشد ملاک احتساب تغییر نیمی از اعضا، وضع حاضر هیئت وزیران است. یعنی هر زمان با توجه به تعداد اعضای هیئت وزیران در همان حال چنان چه ملاحظه شد نیمی از اعضای آن تغییر یافته اند تقاضای رای اعتماد مجدد از مجلس لازم است.
قائم مقام دبیر شورای نگهبان- حسین مهرپور»
بر اساس نص صریح قانون اساسی و تاکید اخیر رهبر معظم انقلاب اسلامی مبنی بر اینکه «مهمترین نیاز کشور مبنا قرار گرفتن قانون، عقلانیت و اخلاق است» طبعا نه تنها در پی تغییر یکباره چندین وزیر بلکه با افزوده شدن تنها یک تغییر به لیست تغییرات کابینه دولت نهم در روزهای پایانی عمر خود برای حیات به عنوان "دولت" محتاج اخذ رای اعتماد مجدد از نمایندگان ملت است.
پرویز کاظمی وزیر رفاه و تامین اجتماعی، محمد کاظمی اردکانی وزیر تعاون، علیرضا طهماسبی وزیر صنایع و معادن، کاظم وزیری هامانه وزیر نفت، محمود فرشیدی وزیر آموزش و پرورش، مصطفی پورمحمدی وزیر کشور، داوود دانش جعفری وزیر اقتصاد و امور دارایی، محمد رحتمی وزیر راه و ترابری، علی کردان وزیر کشور و مرحوم جمال کریمی راد وزیر دادگستری دولت نهم، مصادیق 10 مورد تغییر اعضای اصلی کابینه احمدی نژاد هستند که با تصمیم غیر منتظره امروز احمدی نژاد؛ یعنی افزوده شدن غلامحسین محسنی اژه ای وزیر اطلاعات، محمدحسین صفار هرندی وزیر ارشاد و احتمالا کامران باقری لنکرانی، وزیر بهداشت و محمد جهرمی، وزیر کار یکی از دو راهکار زیر را به دولت نهم تحمیل می کنند:1- مراجعه به خانه ملت و اخذ مجدد رای اعتماد از مجلس شورای اسلامی در روزهای باقیمانده از عمر دولت نهم و 2-انحلال دولت نهم و انتظار تا زمان اخذ رای اعتماد به دولت دهم.
بدین ترتیب به نظر می رسد اقدام قابل تامل رئیس جمهور در برکناری چند تن از وزرا، آنهم تنها چند روز مانده به پایان کار دولت نهم تصمیمی عجولانه بوده که به دور از مصلحت اندیشی برای اولین بار دولت جمهوری اسلامی ایران را با چنین ابهامی در خصوص رسمیت فعالیت از نظر قانون اساسی قرار داده است.
لینک مطلب در خبرگزاری مهر (+)
زندگی و آثار مردی که فاشیسم را به بازی گرفت!
دوشان ماكاویو“ بر خلاف نظر منتقدان كه فیلمهای وی را یكنواخت میخوانند، آثار خود را خانهای با پنجرههای فراوان تفسیر میكند و نظر این دسته از منتقدان را باطل میداند. او كه شهرت فراوانی در جهان به دست آورده، با آثار خود، منتقدان بسیاری را وادار به تألیف كتابهای متعددی كرده كه هر كدام، نظریات متفاوتی را درباره آثارش ابراز داشتهاند.
ریموند دار در همین خصوص گفته: جان راما تایلور، دیوید رابینسون، دیوید بوردول و استنلی كاول پیرامون جهان عجیب ”دوشان ماكویو“ مطالب گوناگونی نگاشتهاند.
فیلیپ لوپیت یكی از منتقدان سرشناس آمریكایی، در كتاب خود نوشته است: ”فیلمهای ماكاویو فریبنده، روشنگر، زمینی و مهیج است. كارگردان، آنارشیستی است كه تماشاگران را به درون ماشینهای لونا پارك (شهربازی) می برد.“
ساخته های ماكاویو، میراث استالینیسم و فاشیسم و بقایای آن را كه در اطراف ما وجود دارند، ولی ما به آن آگاه نیستم را به بازی میگیرد. او با موضوعاتی كه معمولا ممنوع است، دست و پنجه نرم میكند و در جستجوی سرنوشتی بر میآید كه كافر به علت حمله به مقدسات، دچارش میشود؛ 30 سال تبعید، ثمره این گونه حیات بوده و ظهور چند باره وی در كشور، فقط به علت همایش هایی بوده كه او در آن حضور داشته است. شاید این سخن توماس مان كه ”كشور من همان جاست كه من در آن جا زندگی میكنم“ درباره ماكاویو صدق كند.
در میان صاحبنظران و منتقدان فیلم یوگسلاو، تاکید بر موج سیاه، موجب عدم ظهور ابعاد دیگر فیلمهای ماكاویو شده است.
فیلمهای ماكاویو از سالهای 1950 تا 1970، در اروپا خالق بدایع و نوآوریهایی بود كه میتوان نقش ارزنده ای را در كنار دیگر فیلمهای اثر گذار، برای آن قائل شد؛ در واقع او راه ”زیگا ورتوو“ و ”سرگی ایزن اشتاین“، كارگردانان روسی را ادامه داده و فلسفه فیلم این دو كارگردان در محصولات وی به خوبی محسوس است؛ در فیلمهای ماكاویو، رد پای ”لیندزی آندرسون“ و ”كارل رایس“ كارگردانان بریتانیایی نیز مشاهده میشود.
این دو نفر از اعضای جنبش فیلم آزاد بوده اند. آموختههای ماكاویو از ”گدار“، ”شابرول“، ”رومل“ و ”ویوات“ در برخی فیلم هایش دیده می شود. فیلمهای ماكاویو، سوسیالیسم و حیات سیاسی یوگسلاوی را در آن زمان به نقد میكشد و به فلسفه بافیهای سیاسی پوزخند میزند؛ او نه تنها در غرب، بلكه در یوگسلاوی(سابق) نیز مورد تهاجم منتقدین، قرار گرفت، او روانشناسی و كارگردانی را در بلگراد به اتمام رساند. ماكاویو یكی از بنیانگذاران، ”كینا كلوب“ بود.
اولین فیلم مستند او در سال 1953 میلادی به نام ”یاتاقان مالا“ ساخته شد؛ در این فیلم ، فقر در خیابان یاتاقان مالا در پوشش ایدئولوژی كمونیسم، كتمان میشود. مطبوعات وی را به دلیل صحنههای یكی از فیلمهایش به نام ”خنده“ مورد آماج انتقادات قرار دادند و در دهه 1960، ماكاویو به علت نمایش ” انسان جدید در میدان گل” با مشكلات زیادی مواجه شد. دولت وقت به دیدگاههای سیاسی وی حمله برد اما او در سال 1965 نیز مقالهای به نام ”بوسه بر پوسترها“ مینویسد و در محفلی از روشنفکران جوان، آن را میخواند و به همین دلیل موج اعتراضاتی مجدد را در میان آنان بر میانگیزد.
برخی فیلمهای ماكاویو مانند "دبیلو آر: رمز ارگانیزم" و ”فیلم جذاب“ در یوگسلاوی، در دهه هشتاد موفق به اخذ مجوز نمایش نشدند اما در خارج از كشور به روی پرده سینما رفتند. ماكاویو طی حیات خویش فقط 9 فیلم ساخت كه چهار فیلم آن در داخل و 5 فیلم در خارج از كشور ساخته شدند. او همواره از ساختن فیلمهای شبه هالیوودی پرهیز میكرد و هر چه را كه خود می نوشت، به صحنه سینما می برد. فیلم های او همچنین در جشنواره های بین المللی، جوایزی را دریافت كردند، او در اولین فیلم خود به نام ”انسان پرنده نیست“، خوشبختی و بدبختی انسان را در جوامع سوسیالیستی به نمایش گذاشت. قهرمان سوسیالیسم در معرض دید عموم، همسر خود را به باد كتك میگیرد و ركوی شعبده باز طبقه كارگر را هیپنوتیزم میكند؛ فیلمی مملو از طنز و شوخ طبعی كه هر بیننده ای را به خود جذب میكرد.
فیلم ”حادثه عشقی“ كه نام دیگر آن ”تراژدی كارمند مخابرات“ است، هر چند داستانی عشقی است كه با فرجامی تراژدیك به پایان میرسد ولی كارگردان، نیازهای جنسی انسان را در جامعه سوسیالیستی در متن فیلم میگنجاند و دردها و رنج های جامعه را با خبرگی تمام با محیط جامعه گره می زند.
فیلمی كه افراد را به منزله پیچی به نمایش میگذارد كه سران جامعه سوسیالیستی برای بقای مقام خود از آن استفاده میكنند. شهرت این فیلم، بیشتر به آن است كه در فواصل نمایش فیلم، صحنه هایی مستند به نمایش گذاشته میشود. لازم به یادآوری است كه موفقیت این فیلم در فروش به 90 كشور قابل ملاحظه است.
از دیگر فیلم های ماكاویو در دهه 60 میتوان از ”بیگناهی بدون حمایت“ نام برد. ماكاویو در این فیلم، فیلم دیگری را به همین نام كه محصول سال 1942 است، در اذهان زنده میكند. فیلمی صربی كه در سال 1942، انسانی در سیرك را به نمایش میگذارد. آلمانیها به علت آن كه فردی در سیرك، تلاش می كند تا خود را از بندها آزاد نماید، از نمایش این فیلم خودداری کردند.
فیلم ماكاویو پیرامون فیلم ”بیگناهی بدون حمایت“ دور میزند و این فرد را بار دیگر به نمایش میگذارد. ماكاویو در یوگسلاوی(سابق) موفق به دریافت جایزه اكتبر شد و در آمریكا جایزه هوگو را دریافت كرد. كارهای ماكاویو در سال 1971 به نوعی است كه حیات وی را متحول میسازد.
"دبیلو آر: رمز ارگانیزم" هر چند برای وی سعادت آور بود ولی تحمل دشواری های شوم مرتبط با آن را هم نباید فراموش كرد. موقعیت تراژدیك یك دانشمند كه نه تنها فاشیسم و استالینیسم، بلكه غرب نیز به نوعی در آزار وی نقش دارد؛ سرنوشت روانشناسی كه مدتی را نیز شاگرد فروید بود. ”ویلهم رایخ“ آورنده تئوری ای بود كه غریزه جنسی و آزادی انسان را مرتبط می كرد. رایخ در آمریكا دستگیر شد و با بر چسب زدن واژه دیوانه، حتی جان خود را از دست داد.
ماكایوو فیلمهای مستندی پیرامون زندگی رایخ را یافت و با همكاری دوستان و آشنایان او، دست به ساختن این فیلم زد؛ این فیلم، جایزه كن را دریافت كرد و اكران آن از سوی حتی كسانی كه آن را ندیده بودند، ممنوع بود اما سینماهای لندن، نیویورك و دیگر مراكز فرهنگی جهان، این فیلم را به نمایش گذاشتند.
ماكاویو در سال 1974 ”فیلم جذاب“ را در خارج كشورش ساخت. در این فیلم جنسیت و سیاست درهم میتنند و قواعد و قوانین اجتماعی، آزادی فرد را محدود میسازند. این فیلم، هرگز در یوگسلاوی به طور رسمی به نمایش در نیامد و اكران آن در انگلستان نیز ممنوع بود.
سال 1981 شاهد فیلم دیگری از وی به نام ”آقای مونته نگرو“ هستیم؛ فیلم در سوئد و با هنرپیشگی یوگسلاوها و خارجی ها ساخته شده است؛ این اثر پیرامون مهاجرین یوگسلاو و شیوه زندگی آنها است.
در سال 1988 فیلم ”مانیفست“ پادشاهی بالكان در دهه 20 سده نوزده را به تصویر كشید. سوء قصد و فعالیت نیروهای انتظامی كه حافظان حكومت هستند، محور اصلی داستان این فیلم را تشكیل میدهد.
در سال های 1990 میلادی و همراه با تحولات یوگسلاوی و اروپا، ماكایوو دست به ساخت فیلم طنز گونه ای میزند. فروپاشی بلوك شرق، محور اصلی داستان فیلمی است كه ماكاویو، آن را ”گوریل در ظهر استحمام میكند“ نامید.
افسر روسی بعد از تخریب دیوار برلین، در زیر شیروانی ساختمان های این شهر، در اختفا به سر میبرد. در مشهورترین صحنه این فیلم، افسر سابق با مشاهده مجسمه به پایین كشیده شده لنین به علامت ارادت، احترام نظامی به عمل میآورد.
ماكاویو در همه این سالها، در دانشكده های فیلم آمریكا به تدریس می پردازد. او هم اینك، طرحها و ابتكاراتی را در ذهن دارد و امیدوار است، آنها را به مرحله عمل درآورد.
جنبش عدم تعهد و معضلی به نام بحران هویت
امروز گویا پس از گذشت قریب به نیم قرن از تشکیل جنبش عدم تعهد، این مجموعه به لحاظ ماهوی در معرض خطراتی اساسی قرار گرفته که نتیجه نهایی آن آغاز دوران ناکارآمدی و ایفای نقش ظاهری صرف برای اعضا خواهد بود.
اجلاس سران جنبش عدم تعهد در حالی از فردا در شرم الشیخ مصر برگزار خواهد شد که این جنبش به لحاظ میزان تاثیرگذاری در معادلات بین المللی در چارچوب اهداف اعضا و پیگیری "مقاصد اصلاحی" و "مستقل" در شرایط مناسبی قرار ندارد.
قرار است فردا در شرم الشیخ و در غیاب معنادار رئیس جمهور ایران به عنوان رئیس آینده جنبش عدم تعهد، مصر سکان این مجموعه را از کوبا تحویل گرفته و برای دوره ای 4 ساله هدایت این جنبش را عهده دار گردد.
حساسیت شرایط کنونی در نظام بین الملل به لحظه سیاسی و اقتصادی بر هیچ کس پوشیده نیست اما آنچه در این چارچوب اهمیت می یابد توجه به فعالیت ها و برنامه های مجموعه ای چون عدم تعهد برای ورود به این میدان ویژه است؛ با نگاهی گذرا به فلسفه وجودی جنبش عدم تعهد و اهداف غایی پایه گذاران آن، به وضوح می توان نظاره گر نوعی پس رفت در آرمان ها یا کاهش چشمگیر میزان نفوذ و تاثیرگذاری این مجموعه در معادلات جهانی طی سال های متمادی بود.
چنانچه امروز کشورهای حاضر در جنبش غیرمتعهدها را به سه جناح مستقل، وابسته و ممتنع تقسیم بندی کنیم به دلایل بسیار باید بپذیریم که امروز به رغم تلاش جناح مستقل با سردمدارای کشورهایی چون ایران برای حفظ جایگاه مطلوب جنبش در نظام بین الملل یا ایفای نقش در معادلات اساسی جهانی، جهت حرکت غالب در بین کشورهای عضو، جهتی نه چندان موثر و عمدتا همسو با اهداف جناح ممتنع است.
نگاه دقیق تر به آرایش کنونی اعضای عدم تعهد، حرکت آشکار جناح ممتنع که اتفاقا اکثریت را در میان اعضا به خود اختصاص داده اند، در حاشیه تلاش های دو جناح مستقل و وابسته برای تاثیرگذاری بر فضای کلی جنبش، تمایل بیشتر برای تداوم حرکت خنثی کنونی را به رخ می کشد.

در این چارچوب هر چند که جناح مستقل با حضور کشورهایی چون ایران، کوبا، آفریقای جنوبی، ونزوئلا، سوریه یا لبنان در برابر جناح وابسته به قدرت های خارجی با حضور بازیگرانی همچون مصر، اردن، امارات متحده عربی یا قطر صف آرایی کرده اما پر واضح است که در این میدان کشورهای عضو جناح سوم که عمدتا بازیگران کمتر تاثیر گذار جامعه بین الملل محسوب می شوند، اکثریتی قابل توجه را به خود اختصاص داده اند و طبعا با قرار گرفتن در کنار جریانات متمایل به هر یک از دو جناح رقیب در مجموعه نم، پیکان اصلی حرکت مجموعه را به سوی خود می کشانند.
از سوی دیگر ناکارآمدی چارچوب های فعلی سازمان های بین المللی، پس از بروز حوادثی چون کشتار سربرنیتسا، تجاوزات مکرر رژیم صهیونیستی به فلسطین و نقض مکرر قوانین بین المللی از سوی کشورهای مختلف غربی، نکته ای غیرقابل انکار است که جمهوری اسلامی ایران طی سال های اخیر بر آن تاکیدی ویژه داشته و همواره بر لزوم اصلاح آن پافشاری کرده است.
اما نکته قابل توجه اینکه گویا مجموعه هایی چون جنبش عدم تعهد، سازمان کنفرانس اسلامی، اتحادیه عرب یا شورای همکاری خلیج فارس نیز در تنظیم رویکردها و دستور کار خود برای ایفای نقش در مناسبات بین المللی به صورت تابعی از مجامع کلان بین المللی همچون سازمان ملل متحد در آمده اند.
قطعا مهمترین آفت برای مجموعه ای چون نم که دو صفت "جنبش" و "عدم تعهد" را همواره با خود به همراه داشته، ورود به فاز تغییر ماهیت و تبدیل به نمونه ای کوچک از سازمان ملل متحد کنونی است؛ امروز گویا پس از گذشت قریب به نیم قرن از تشکیل عدم تعهد، این مجموعه به لحاظ ماهوی در معرض خطراتی اساسی قرار گرفته که نتیجه نهایی آن آغاز دوران ناکارآمدی مطلق و ایفای نقش ظاهری صرف برای اعضا خواهد بود.
در این میان باید بررسی کرد که آیا عدم حضور پررنگ ایران به عنوان یکی از سردمداران جناح مستقل در نشست سران جنبش، به معنای قطع امید از کارآیی آن بوده، تلاشی در جهت شکل دهی به حرکتی اصلاحی در چارچوب این مجموعه محسوب می شود یا صرفا حرکتی تاکتیکی در چارچوب مناسبات تهران با میزبان کنونی این اجلاس است.
البته مشخص است که برای مقابله با روند رو به زوال تاثیرگذاری عدم تعهد در نظام بین الملل نخستین گام، حل مشکلات داخلی اعضا و شکل دهی به تلاشی بنیادین برای احیای کارآیی جنبش در چارچوب اهداف صلح جویانه اعضای غیروابسته است.
اثبات این مسئله تنها در گرو مرور نوع مواجهه نم به عنوان مجموعه ای با حضور بیش از 100 عضو با موارد مهم و تعیین کننده ای چون بحران اقتصادی جهان، مسئله تجاوز نظامی رژیم صهیونیستی به غزه، جنگ 33 روزه لبنان، موضوع هسته ای ایران یا سایر مسائل مبتلا به کشورهای عضو این مجموعه از جمله کشورهای آفریقایی یا تحولات چند ساله اخیر در آسیای شرقی و مباحثی از این دست است.
به بیان دیگر، احیای پیکر نیمه جان پدیده ای به نام جنبش عدم تعهد که امروز در فرآیند ورود به "کمای سیاسی" قرار گرفته در گرو تقویت بیش از پیش جناح مستقل دراین مجموعه و آغاز نوعی جنبش درونی است؛ امروز جنبش عدم تعهد، محتاج شکل گیری جنبشی دیگر برای بازگشت به اصول و مبانی سابق در کنار آغاز یک "فرآیند هوشمند به روز رسانی" است.
هر چند که ناملایمات دیپلماتیک میان روسای کنونی و آتی (مصر و ایران) بر فضای کلی نشست های سابق، کنونی و آتی این جنبش سایه افکنده اما قطعا می توان با مدیریت صحیح و ساماندهی نوعی "دیپلماسی تفکیکی" در فضای تعامل همراه با پیشبرد اهداف جمعی در این خصوص طرحی نو در انداخت.
در واقع بازسازی فضای سابق جنبش عدم تعهد با هدف بازگشت به کلیات آرمان های موسسان این مجوعه از جمله جواهر لعل نهرو، جمال عبدالناصر، احمد سوکارنو، فیدل کاسترو و مارشال تیتو با قید به روز رسانی آن، نه تنها به احیای واقعی این مجموعه خواهد انجامید بلکه نظریه تعلق جنبش عدم تعهد به جهان دو قطبی را نیز نفی خواهد کرد.
/بالکان شناسی به شیوه ای متفاوت/
نگاهی به مختصات چند بعدی سرزمین"خون و عسل"
ترايان استويا نوويچ، از اندیشمندان صرب در مقاله ای که مدتی قبل در نشریه كنيژوني گلاسنيك منتشر شد، به بررسی مختصات منطقه بالکان در ابعاد مختلف پرداخته است.
متن کامل این مقاله در پیش می آید:
واژه بالكان ريشه پارسي دارد و به معناي خانه مرتفع و يا كوه مرتفع است. اين واژه از زبان پارسي به زبان تركي و سپس به زبان صربي انتقال يافته است. در اطراف بالكان، چهار دريا وجود دارد كه مرزهاي آن را تعيين ميكند. واژه بالكان براي اولين بار در سده 19 توسط ”يوهان اگوست سوينه“ جغرافيدان آلماني مورد استفاده قرار گرفته است.
جرج توماس كپل مايور در سال 1831 كتابي را با نام ”يادداشتهايي پيرامون سفر به بالكان“ تأليف كرده است؛ منطقه اي كه او به نام بالكان ذكر ميكند، در گذشته نام ديگري نداشته است.
در سده هجده میلادی، مسافران اروپايي، از اين منطقه به نام تركيه اروپايي ياد ميكردند. عثمانيها بخش شرقي و مركزي اين منطقه را روملی ميناميدند.
نکته مهم اینکه براي فهم بالكان، بايد واژههاي "تمدن" و "اروپا" را تشريح كرد؛ مفهوم تمدن، عبارت است از فضايي فرهنگي كه در آن اقوامی چند فرهنگي، زندگي ميكنند.
اما ارنست باركر دو زاويه را براي تعريف اروپا بيان ميكند. يكي زاويه جنوب است كه شامل يونان و روم قديم ميشود. يونانيها، اروپا را ناحيه اي بزرگ ميدانند كه ساكنين مديترانه را نیز شامل ميشود. بخشهاي شمالي در اين تعريف، مشمول اروپا نميشود. از سده شانزده، ديدگاهي جديد نسبت به اروپا به وجود آمد. در اين ديدگاه، يونان، بالكان و شمال، اروپا محسوب ميشوند و امروز به طور مكرر يونان و نه بالكان، جزئی اروپا به حساب ميآيد.
تصوير منفي بالكان
واژه ”بالكانيزه كردن“ بعد از جنگهاي بالكان و جنگ اول جهاني مورد استفاده قرار گرفت. به همين دليل، مفهومي خاص به خود گرفت. بالكان، همواره به علت جنگهاي متمادی و توسل به خشونتها و ارتكاب به جنايات فجيعي چون قتل عام، سربريدن و مثله كردن، تصوير منفياي از خود در اذهان بر جای گذاشته است.

غرب شايد به همين دليل به بالكان، به عنوان سمبل "بربريت شرقي" نظر ميكند. آگاتاكريستي ”رُماني“ به نام ”اُجاق سرّي“ در سال 1925 پيرامون سرزمين تصور شده به نام ”هرتسو اسلوواكيا“ نوشت. مراد از اين نام، بالكاني است كه به خشونت و پرخاشگري متوسل شده است. بعد از جنگ سرد و فروپاشي كمونيسم، بار ديگر واژه بالكانيزه كردن، مورد استفاده قرار گرفت. جنگهاي جمهوريهاي سابق يوگسلاوي و ارتكاب به جنايات فجيع، به عنوان حوادث تكراري تبليغ شد، گويي اينگونه حوادث ناگوار و رويدادها یا پديدههاي ناخوشایند به جزء لاينفك بالكان تبدیل شده اند.
گسترش شهرها در بالكان
يونان در عهد عتيق تنها داراي دو شهر بود. در دوران تركان عثماني در سال 1520 ميلادي، فقط استانبول، سولون و آدرنه داراي جمعيتي بيشتر از 20000 نفر بودند. شهرها در بالكان مانند ديگر مناطق جهان، بعد از سال 1750 ميلادي و به عبارت بهتر در سده 19 رشد و گسترش يافتند.
کم کم شهرهايي به وجود آمدند كه جمعيت آنها به بيش از صد هزار نفر بالغ ميشد. جمعيت استانبول در سده شانزده بيش از صد هزار نفر بود. جمعيت اين شهر در سال 1927 ميلادي به 670000 نفر افزايش يافت.
بخارست نيز به مرور زمان رشد يافت و به منزله شهري بزرگ قلمداد شد. جمعيت شهرهاي آتن، سولون و صوفيا نيز افزايش يافت. جمعيت ” آدرنه“ كه در قسمت شرقي روملي قرار داشت، به علت مهاجرت تركان، كاهش يافت. اين شهر در سال 1871 ميلادي، داراي جمعيتي بالغ بر 65000 نفر بود و در سال 1961 به 20000 نفر كاهش يافت. بلگراد در سال 1838 داراي جمعيتي كمتر از 15000 نفر بود و در سال 1884 به 35000 نفر و در سال 1890 به 54000 نفر افزايش يافت.
مرز بالكان تا كجاست؟
وقتي سخن از بالكان ميشود، يونانيها، آلبانيها، بلغاريها و همه جمهوريهاي سابق در ذهنم نقش ميبندد.
”يووان استوويچ“ ميگويد اسلوونيها بالكاني نيستند، زيرا تحت سیطره امپراطوري عثماني نبوده اند! بخش از كرواسي و مجارستان به مدت 200 سال تحت حاكميت تركها بوده است. البته مجاريها از اين موضوع مستثني هستند، زيرا پيوندها و وابستگيهاي بسياري به امپراطوري اطريش مجارستان داشتند. اسلوونيها نيز تا حدودي جزو بالكان محسوب ميشوند البته اگر موضوع را از زاويه يوگسلاوي سابق نگاه كنيم.

”دوبروونيك“ نيز بخشي از بالكان است زيرا تأثيرات بسياري بر بالكان داشته است. اگر چه از سده هفده بخشي از كرواسي، روماني و ويوودينا بيشتر وابسته به امپراطوري هابسبورگ بود، ولي روابط اين مناطق با بالكان قطع نشد. بخشي از تركيه نيز از نظر جغرافيايي، جزو بالكان محسوب ميشود.
روانشناسی مردم بالكان
مردم بالكان همچون ديگر مردم اروپاي پيش از مدرنيسم، خشونتگرا و پرخاشگر بودند. ”ايليا گارشانين“ از سران سياسي در سده نوزده از خداوند طلب كرد كه دشمنانش را از سر راه بردارد. مونته نگروييها مانند تركها و آلبانيها دشمنان خود را تا سال 1862 سر ميبريدند تا زماني كه حكومت آن را ممنوع ساخت.

يكي از كاراكترهاي ويژه مردم بالكان، "تحول سريع رفتاري" است. شادي آنان به سرعت به خشونت و يا پرخاشگري آنان بلافاصله به شادي تبديل ميشود.
مهاجرت از بالكان
جنگ جهاني اول و جنگ ميان يونان و تركيه همراه با مهاجرتهای فراوان به سوي بالكان بود. پس از دومين جنگ بالكان، صد هزار نفر رومانيايي از بلغارستان به روماني و سپس شصت هزار نفر بلغاري، از روماني به بلغارستان مهاجرت كردند.
از سال 1921 تا 1928 ميلادي، يك ميليون و دويست هزار يوناني مجبور به ترك بلغارستان و تركيه به سوي يونان شدند. چهار صد و پنجاه هزار ترك و ديگر مسلمانان از يونان و روماني و ديگر مناطق شبه جزيره بالكان، مجبور به مهاجرت به تركيه شدند. بعد از آزادسازي بلغارستان از تسلط تركها تعداد زيادي از تركها، از بلغارستان و در حدود چهل هزار نفر از يوگسلاوي و روماني به تركيه رفتند.
بعد ازجنگ جهاني دوم، سيصد هزار آلماني از ويوودينا به آلمان بازگشتند و دويست هزار نفر رومانيايي از ترانسيلوانيا به روماني و به همين ميزان، مجاري تبار از ترانسيلوانيا به مجارستان رفتند. در سال 1950 ميلادي، صد و پنجاه هزار نفر ترك و رومي از بلغارستان به تركيه مهاجرت كردند. تعداد زيادي از يهوديان بالكاني در جنگ جهاني دوم، جان خود را از دست دادند.
بالكان همواره از سده 15 ميلادي شاهد مهاجرت بوده است. لهستان، مجارستان و آلمان و چك نيز از اين قاعده مستثني نبودهاند.
مراحل شكلگيري نامهاي بالكان
نامهاي بالكان چند مرحله را پشت سر گذاشته است. اولين مرحله تا آغاز سده بيست بوده است. نام ”تركيه اروپا“ تا دوره تشكيل دولت صرب و يونان مورد استفاده قرار ميگرفته است.
در دومين مرحله، نامهاي متعدد تاريخي و قومي و جغرافيايي بر آن نهاده شده است مانند شبه جزيره يونان، تركيه، شبه جزيره ايليري، شبه جزيره روم شرقي و شبه جزيره اسلاوهاي جنوبي.
تا شروع كنگره برلين (1879 ميلادی) بيشتر از نام تركيه بالكان استفاده ميشده است. از سال 1830 تا سال 1880 ميلادي، اسامي بسياري شنيده ميشود. در شروع سده، بالكان با واژه شبه جزيره اِمسكو شناخته ميشد. ”سوينه“ جغرافيدان آلماني مبتكر واژه اِمسكو بوده است. او معتقد بود منطقهای مشترك از دريای سياه تا درياي آدرياتيك وجود دارد. در سال 1840 ميلادي، ”آ.بويه“ گفت منطقه مشترك جغرافيايي در اين منطقه وجود ندارد. ولي اين منطقه به علت جغرافيای مشترك به نام شبه جزيره بالكان مشهور شد.
مرزهاي بالكان
بالكان در بخش شرقي، جنوبي و غربي داراي مرزهایی آبي است. تعيين ويژگيهاي جغرافيايي و ملي مرزهاي شمالي بالكان به علت پراكندگي اقوام دشوار است. در بخش شمالي، رودهاي دانوب و ساوا قرار دارند. رودهايي كه مرزهايي سياسي ميان اطريش ـ مجارستان و تركها محسوب ميشده اند.
مرزهاي شمالي هم از ديدگاه جغرافيايي به علت وجود اسلووني، فاقد اعتبار است. آلپ ميتواند نمايانگر مرزهاي شمالي باشد. اگر ملاك براي تعيين مرز در بخش شمالي، ساوا و دانوب باشد، آنگاه بخشي از اقوام صرب و كروات، خارج از بالكان قرار ميگيرند.
* سرزمین خون و عسل: بنا بر برخی اقوال بالکان تلفیقی از دو لغت ترکی "بال" به معنای "عسل" و "کان" به معنای "خون" (در زبان ترکی) است.
لینک مطلب در ایربا (+)
گزارشی از دارالشفای تاریخی ارتدوکس ها
تستينيه (Cetinje) شهری است که مقدس ترين معبد ارتدكسهاي صرب و مونته نگرو در آن واقع شده و تقدس آن بيش از كليساهاي ديگر این دو جمهوری است. راهبان ساكن در اين معبد مقامي والاتر از كشيشها و پدران روحاني مراكز ديگر ارتدوکس ها دارند.
شهر تستينيه از شهرهاي باستاني و مذهبي يوگسلاوي سابق بوده که اینک پس از اعلام استقلال جمهوری های مختلف از دولت فدرال یوگسلاوی، در قلمرو سرزمینی مونته نگرو واقع شده است.
بر اساس اطلاعات سایت نور، در کتاب های تاریخی صرب ها نوشته شده که «اوكنوايخ» اولين كتاب چاپي به زبان صربي در شهر تستينيه منتشر شده و اين امر براي صرب ها و مونته نگرویی ها از اهميت بسياري برخوردار است.
مردم بخش های جنوبی بالکان صومعه تستينيه را مکان مقدسی برای شفا گرفتن بیماران می دانند و روحانیون ارتدوکس برای این معبد مقدس ارزش فراوانی قائل هستند.
به گزارش ایربا، ايوان تسرنويويچ، در سال 1484 ميلادي صومعه تستينيه را بنا نمود. صومعه در سده سوم حيات مذهبي خود يعني در سال 1692 ميلادي قرباني خشونت يكي از فرمانروايان وقت شد؛ ”سليمان پاشا“ از مقامات بلند پایه عثمانی اين معبد را كاملاً ويران و با خاك يكسان کرد.
در آن زمان راهبان و روحانيون ارتدكس به همراه سراسقف اعظم ”آرسنيه چارنويويچ“ و اهالي تستينيه هجرت بزرگي را آغاز ميكنند تا بتوانند ميراث ديني و فرهنگي خود را حفظ کنند. اما نهایتا این معبد به دست پدر ”دانيلو“ از روحانیون مشهور در مکان معبد ويران شده سابق بنا می شود.
صومعه يادشده متبرك به بقاياي اجساد اولياي مقدس مذهب ارتدوکس و مسیحیان است. براي نمونه، دست راست ”يحياي“ مقدس كه عيسي مسيح (ع) را در اردن غسل تعميد داد، بقاياي جسد ”تئودور استراتيلات“ مقدس كه قدمت 1600 ساله دارد، جمجمه ”فورونياي“ مقدس مربوط به سدههاي اول ظهور مسيحيت، تکه هایی از صليبي كه عيسي مسيح بر آن مصلوب شد و تمثال مريم مقدّس كه توسط ”لوك“ يكي از حواريون ترسيم شده، در صومعه تستينيه نگهداري ميشود.
اين موارد بيانگر تقدس فوق العاده این صومعه در مقايسه با ساير صومعههاي ارتدوكس هاست.
به گزارش ایربا، منابع كليساي ارتدكس شفاي بيماران و حتي به سخن آمدن افرادي كه قادر به تكلم نبودهاند را نشانه کرامات بقاياي اجساد اولياي مقدس و صليب و تمثال مريم مقدس در این مکان ميدانند.
لینک مطلب در ایربا (+)

