فرهنگ چيني، فرهنگي غني و به اصطلاح با اصل و ريشه است؛ مطالعه و سير در فرهنگ اقوام ديگر علاوه بر لذت في‌ذاته، به نظر حكم عقل هم هست.

با اين دو مقدمه آشكار بدون پردازش به حواشي زائد، به اصل موضوع مورد نظر يعني گوشه‌هايي از انديشه‌هاي فردي مي‌پردازيم كه او را نماينده 2500 سال تمدن چيني معرفي مي‌كنند و اگر كسي با او و انديشه‌هايش آشنا شود، بخش مهمي از مسير شناخت فرهنگ چيني را طي كرده است.

 كنگ ذه (孔子) كه صورت لاتيني آن به "كنفسيوس" تبديل شده را متولد 551 قبل از ميلاد مي‌دانند؛ يعني تقريبا هم‌دوره كوروش هخامنشي در ايران؛ البته او نه يك پيامبر است و نه يك دين‌يار، بلكه هم‌چون ساير فلاسفه چيني، تعلق خاطري به دين ندارد اما نظرت اجتماعي او كه بر مبناي اصول اخلاقي و انساني استوار است همواره مورد توجه علاقه‌مندان به فرهنگ و تاريخ باستان و كارشناسان امور سياسي و اجتماعي و يا اصلاح اجتماعي قرار داشته است.

اين چند جمله حكيم چين باستان درباره "حكومت و حاكمان" جالب توجه است:

-  فرمانروا صدر حكومت است؛ امير "باد" است و مردم چون "علف" و علف در جهت باد خم مي‌شود.

- اگر در جهان "اصل درستي" حاكم باشد، نه رعيت مي‌تواند از پادشاه خرده گيرد و نه قواي پادشاه اين طرف و آن طرف مي‌شود؛ ديگر جنگ را كس ديگري درست نمي‌كند، هر كس آئيني را اختراع نمي‌كند و هر نفر براي خود يك نوع موسيقي را مد نمي كند ...

-  بنيادهاي يك "حكومت صالح" در سه اصل فرواني خوراك، به سامان بودن ارتش و وجود اعتماد بين مردم قابل خلاصه شدن است.

جلسه درس كنفسيوس

-  امير، نگران نداشتن ثروت نيست بلكه نگران "توزيع عادلانه ثروت" است؛ پس مسئله داشتن يا نداشتن ثروت نيست و حكومت خوشبخت، حكومتي نيست كه ثروت زيادي دارد، شايد حكومتي خيلي كم داشته باشد اما همين مقدار كم اگر به عدالت تقسيم شود از انقراض آن حكومت جلوگيري كند...

- خيلي از ملت‌ها، ملت‌هاي صبوري هستند و با كمبودها مي‌سازند، انسان درك مي‌كند كه فلان چيز كم است اما يك ملت زماني اين مسئله را تحمل مي‌كند كه آن چيز براي همه كم باشد.

- مشكل اصلي اين است كه افراد به تناسب مقام‌شان به وظايف‌شان عمل نمي‌كنند؛ چون پادشاه، پادشاهي نمي‌كند، وزير، وزارت نمي‌كند، معلم، معلمي و جنگنجو، جنگجويي نمي‌كنند و ... همه چيز دچار آشوب شده است.

- اگر مي‌خواهيد دولت يا حكومتي زود سقوط كند، "كارهاي بزرگ" را به "آدم‌‌هاي كوچك" بسپاريد و "آدم‌هاي بزرگ" را به "كارهاي كوچك" واداريد؛ اين موضوع كليد اصلي شكست يك دولت است.

- پادشاه وظايف خودش را به چند وزير واگذار كرده و خود عملا از قدرت بركنار است، وزرا يا همسر او برايش تصميم مي‌گيرند؛ جنگجو به جاي اين‌‌كه بجنگد و از مرزهاي كشور پاسداري كند، مشغول كسب و كار اقتصادي است، جاسوسان به جاي اين‌كه مراقب دشمنان باشند، در حال داد و ستد در مرزهاي خارجي هستند، دانشمندان و معلمان و دانشجويان در شئون ديگري غير از وظايف‌شان كار مي‌كنند و نهايتا هيچ‌كس سر جاي خود نيست؛ اين شرايط "آشوب اجتماعي" نام دارد اما هر گاه هر كس به جاي خود و به تناسب اسم خود عمل كند، جامعه اصلاح شده و نظامي هماهنگ به وجود مي‌آيد...

》 نقدي بر فيلم سينمايي كنفسيوس (+)

》دايره تعادل و گمشده اين روزهاي ما (+)